چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
چطور بگم دوست دارم.......گریه امونم نمی ده
صدای هق هق دلم.......راه گوشاتو می گیره
از دس من شاکی نشو........سعی می کنم ساده بگم
ساده می گم عاشقتم.........اگه نباشی می میرم
جون من ارزش نداره.......وقتی چشام به راهته
به پشت پیچ جاده ها.......زل زده چشم به راهته
یه عمره که دنبالتم........اما چه حیف دیر رسیدم
تو قصه های بچگی.........اسب سفیدو ندیدم
اگه تو مال من بودی.............تو زندگی گم نبودم
به پای هر بی صفتی.........تا به کمر خم نبودم
خدارو شکر میون ما.......تو لااقل موندی به جا
به فکر جای من نباش........خشک میشه این اقاقیا
برگای زردم مال تو.........ببر بذار لای کتاب
بلند میشه از لای اون.........شمیم عشقم بی حساب
دلت که تنگ شد واسه من.........لای کتابو وا بکن
گلبرگای خشکو ببین...........یاد گذشته ها بکن
چشات که بارونی شدن.........ماتو پریشونی شدن
یاد گذشته ها بیفت..........یادت بیاد دلم چی گفت
می گفت که تنهام نذاری........قهر نکنی جام بذاری
میگفت چقد دوست داره.........عشقتو یادگار داره
با اینکه جز تو کس نداشت.........به خار و خس نظر نداشت
همیشه منتظر می موند..........از دل عاشقش می خوند
می خوند تا عشقش بدونه..........بدونه اون پریشونه
اگه کنارش نباشه..........یه لحظه ام نمی مونه
میره به اون دنیایی که..........چیزی ازش نمی دونه
به جز یه مشت حسرت و آه........هیچی ازش نمی مونه
حرف آخر:
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند. افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود